تبليغاتX
قلب تصادفی - به یاد گل سرخی که ازت هدیه گرفتم
عشق فقط یه دونه

 

تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني…

 

زيبا…


لطيف…

 

پرحس و معركه...

 

يک تابلوي محشر كه انگار تمام لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده !

 

يک نقاشي مات و مبهم كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست ،

 

و خودش بي جواب !


مثل دريای ابی ، بي‌كران و بزرگ .

 

مثل اسمون ، ابي و ارام و امن .

 

مثل پرنده ، رها و سبك .

 

و مثل پرواز ، خواستني و دور از دسترس .


تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه توي زندگي ام ديدم.


يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي !

 

اونم يه تجلي تمام عيار…

 

مظهر كرامت و بزرگي اون…

 

مظهر استغنا و بي نيازي اش…

 

مظهر غرور دلنشينش…


کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگر‌ نمايشگاهه هستی ،

 

نظرم را جلب كردي، چشمم را گرفتي...


‌مي دونم… زياد جلوت توقف كردم…

 

خيلي وقت هست که تو چشمات زل زدم…

 

تو امواج خروشان دريای چشمت غرق شدم...

 

تو اسمون ابي نگاهت پريدم …

 

خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط نگات مي كنم…

 

از نگاه كردنت سير نمي شم.

 

هر چي مي خوام برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمات داد مي‌زنه:



« تو منو هنوز انطور كه بايد نديده‌اي… »

چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا!‌ عجب پرتره‌اي كشيده‌اي !

 

چقدر سبز و خواستني است…

 

چقدر بي قرار …


چقدر عاشق …

 

چقدر بزر گ …


تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه افرينشي...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 20:19  توسط فاطیماعشقی  |