|
|
|
|
|
تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني… زيبا… پرحس و معركه... يک تابلوي محشر كه انگار تمام لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده ! يک نقاشي مات و مبهم كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست ، و خودش بي جواب ! مثل اسمون ، ابي و ارام و امن . مثل پرنده ، رها و سبك . و مثل پرواز ، خواستني و دور از دسترس . اونم يه تجلي تمام عيار… مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر استغنا و بي نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش… نظرم را جلب كردي، چشمم را گرفتي... خيلي وقت هست که تو چشمات زل زدم… تو امواج خروشان دريای چشمت غرق شدم... تو اسمون ابي نگاهت پريدم …
خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط نگات مي كنم… از نگاه كردنت سير نمي شم. هر چي مي خوام برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمات داد ميزنه: چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا! عجب پرترهاي كشيدهاي ! چقدر سبز و خواستني است… چقدر بي قرار … چقدر بزر گ …
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 20:19 توسط فاطیماعشقی
|
|
||